هزار ویک اسم داری و من از ان همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر وابریشم وعشق می افتم
خوب یادم هست از بهشت که امدم تنم از نور بود و پر وبالم از نسیم بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم
اما زمین تیره بود کدر بود سفت بود دامنم به سختیش گرفت ودستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد دیگر اب از من عبور نمی کند روح من روان نیست وجان جریان ندارد
حالا تنها یادگارم از بهشت واز لطافتش: چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود . میترسم بعد از ان از چشمانم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود وروح سنگ و صخره ؟این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند ودلهای نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم وقتی سرا پا کدریم به چشم می اییم ودیده می شویم. اما لطافت هرچیز از حد بگذرد نا پدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره مشتی . تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم . مثل هوا که نا پدید است مثل خودت که نا پدیدی .........
یا لطیف ! مشتی . تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش .......................
دكتر محمد صر فه جو (مشاور اموزشي و مدرس فيزيولوژي و زيست شناسي )